نمی دونم. هیشکی نمی دونه. منم مثل یکی از همین آدم هام و حتی خیلی بدتر. دیشب مثل تمام گذشته هایی که کم می آوردم می خواستم همون راه های گذشته رو برم. می خواستم مثل همه آدم ها سرگرم بشم به همین چیزهای دم دستی. مثل فیلم یا مثل کتاب هایی که وقت رو رد می کنه. می خواستم حواسم پرت بشه. دیشب مثل همیشه بود و منم همون آدم. شاید فقط یه فرق داشت اون هم اینکه ازش خواستم تنهام نذاره. نمی دونم قراره چی بشه!؟ من هیچی نمی دونم. فقط می دونم باید هر چه سریعتر رد شد موندن یعنی مهر خوردن و گیر کردن.