خرید بک لینک

می گفت بعد از اربعین دائم دلت برای امام تنگ می شود. می گفت دائم نیاز به نور خواهی کرد. می گفت بسم اللهی بر همه ی زندگی ات مسلط می شود. می گفت همه چیز آنجا نور است. می گفت دائم دلت برای امام تنگ می شود. و من بی قرارم.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 4:51

راستی..
نوشته بود کافی است آمدن به نزد تو برای هر چیزی...
خب تو می دانی که...
این آمدن را نذر نگاهت می کنم.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 4:51

...
من
از
این
آمدن
انتظار
زیادی
دارم.

نگذار فقط آمده باشم.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 2:46


فکر اینکه بیایم و با این روح خالی از معرفت تاب تحمل نداشته باشد اضطراب عمیقی بر دلم گذاشته است. کاش هیجان این دیدن فقط از روی خیال نباشد.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 2:46

دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد چو لاله، داغ هوایی که در جگر دارد *همه چی منتفی شد. بی خیالی خوش تر است. شاید باید عادی زندگی کرد. شاید باید عادی نفس کشید و عادی تر از همه ی این ها مُرد. بی خیال. بی خیال من. همه چی کنسل شد. تا وقتی تو نخوای هیچی جواب نمی ده. سال پنجمی که خواستم و نشد. حوصله غر زدن هایی که نهایتش نه باشه رو ندارم. اگه 5 سال پیش سه ماه به کوب می خواستم بیام و نشد. اگه بعدش زودتر شروع کردم به تلاش و نشد. اگه بعدش ناامیدتر شدم و نشد. اگه سال قبل با نه اول کشیدم کنار. امسال دیگه طاقت همون نه اول رو هم ندارم. باور کن خسته ام. قسم نخوردم. اما با دلم عهد بستم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 18:05

نمی دونم.هیشکی نمی دونه.منم مثل یکی از همین آدم هام و حتی خیلی بدتر. دیشب مثل تمام گذشته هایی که کم می آوردم می خواستم همون راه های گذشته رو برم. می خواستم مثل همه آدم ها سرگرم بشم به همین چیزهای دم دستی. مثل فیلم یا مثل کتاب هایی که وقت رو رد می کنه. می خواستم حواسم پرت بشه. دیشب مثل همیشه بود و منم همون آدم. شاید فقط یه فرق داشت اون هم اینکه ازش خواستم تنهام نذاره.نمی دونم قراره چی بشه!؟ من هیچی نمی دونم. فقط می دونم باید هر چه سریعتر رد شد موندن یعنی مهر خوردن و گیر کردن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 11:05

*اهل دل زدن نیستم. اما هر وقت این دل شروع می کنه به زدن می ترسم. از خودم از درجا زدن. مثل همین تابستونی که گذشت. مثل همه ی راه هایی که می شد انتخاب کرد. دیگه توی این سن با یه غوره سردیم نمی شه. دیگه اون قدر دلم سخت شده که باید مثل معجزه بیاد و منو تکون بده. هفته قبل روز دوشنبه بود. یه قطعه مربعی اندازه ی کف دست از پلاستیک رو دادن دستم. مگه چند تا بود؟ مگه من لیاقت این چیزها رو دارم؟ تو به عینه هستی و من دل دل می کنم! مثل یه معجزه می مونه. چقدر غم رو دلم مونده. از خودم. ببر این ها رو تا اربعین که قراره به هم برسیم. ادامه مطلب

برچسب: بی تو میمیرم 7 باند,بی تو میمیرم گروه 7,من بی تو میمیرم 7 باند,من بی تو میمیرم 7band,بی تو میمیرم 7,7باند بی تو میمیرم,اهنگ بی تو میمیرم 7باند,7band بی تو میمیرم,من بی تو میمیرم 7,من بی تو میمیرم 7th band, نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 22:57

لعلّک من بابک طردتنی...

دیدی وقتی درد زیاد می شه دیگه حس نمی شه

بهم بگو این ها رو کجا ببرم جز در خونه ی تو؟!

.

.

.

طردتنی؟!؟

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43

اذا حمی الوطیس لذنا برسول الله...


هنگامی که تنور جنگ گرم می شد، ما به رسول پناه می آوردیم و در این برج عظیم امن و در این قله ی بزرگ امان آرام می گرفتیم...

.

.

* گفته بودی و من یادم رفت. گفته بودی و من هنوز نمی فهمم. من را چه شده در این تنور جنگ دنیا؟!

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43



پاسخی در خور پیچیدگی موی تو نیست
می کشد کار من از فکر تو آخر به جنون


"فاضل نظری"

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43

قرآن را برداشتم. دست خودم نیست. زمان داره منو می بره. قرآن رو از گوشه ی کتاب خونه برداشتم.

راستی از کجا شروع کنم؟؟

خداااااا تو بگو از کجا شروع کنم!

خودت می دونی یکی که داره می میره چیو زودتر بهش تزریق کنند از مرگ حتمی نجات پیدا می کنه! فقط تو می دونی! گور پدر همه ی آدم ها

خب تو بگو

من حالم خوب نیست.

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43


تنهایی شاید در ابتدا درکش ملال آور باشد اما کم کم انس می گیری و بعد می شود لذتی پنهان در لابه لای زندگی ات. تنهایی که روشنایی و ورودی اش نسیم خنک سحر است. امشب از تنهایی هایم نیز معذرت می خواهم. از روزهای بعد از 20 سالگی ام ، می شد بهتر زندگی اش کرد...از ضعف هایم، ندانستن هایم،ناتوانی ام در رفتن، از...راستی می توان ادامه ی این زندگی را برید و وصلش کرد به...

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43

دوستی از جمله ی"تابلو آ. ببین" خیلی استفاده می کرد. وقتی ناراحت بود وقتی خوشحال بود وقتی تعجب می کرد هر وقت جمله کم می آورد. این روزها نه خوشحالم و نه ناراحت. فقط کم آورده ام خودت که می بینی چقدر"تابلو آ. ببین".


برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43


غریب را دل سرگشته با وطن باشد...

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:43

به دیدارم بیا هر شب دراین تنهایی تنها و تاریکِ خدامانند دلم تنگ است... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رحمانی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی